تبليغاتX
آفرینش -
این وبلاگ برای یادگیری وبه اشتراک گذاشتن یافته های ادبی میباشد

 

 

اولین بار روی همین پل به هم لبخند زدید

 

بعد میان ماهی ها رقصیدیم

 

کمی آنطرف تر

 

چند مرغ در یایی

 

شاید  برای آشنایی مان جیغ زدند

 

وما که دست هامان خالی بود

 

مثل حساب بانکی مان خالی بود

 

برایشان دست تکان دادیم

 

وما که لباسمان همیشه سیاه بود

 

و دلمان برای خوشبختی لک زده بود

 

رفتیم با عابرانی دیگر  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری |