تبليغاتX
آفرینش
این وبلاگ برای یادگیری وبه اشتراک گذاشتن یافته های ادبی میباشد
(غزل۱)

 

کنار انجماد این فصل

 

میلرزم

 

میگذرم از تنوع ویترین ها

 

 مزاییک ها

 

با اولین چایخانه می پیچم

 

بعد        طعم سیب

 

می ریزد بین دهان وسقف

 

همهمه ی کارگران

 

 بر گشته از میدانها

 

قاطی صدای استکانها

 

وخیانت خیس میخورد

 

دردستهای مرد روزنامه

 

کتانی های سفید تو اما

 

خیا نت را نمی فهمند

 

کتانی های سفید تو

 

تنها

 

پنج شنبه های مرا بی قرارند

 

در کابین های مخابرات

 

درپیاده رو های شلوغ

 

و این شب بلند

 

شبیه گیسوان توست

 

شبیه بی قراری  های من

 

دهلیزهای ساکت شهر

 

چیزی از وحشت را به یاد نمی آورند

 

نگاهم راعبورمیدهم

 

ازقفل جرم گرفته ی درها

 

سایه می کشم

 

از خطوط عابر پیاده

 

تا خطوط شکسته ی خزر

 

بر تخته سنگ ها

 

بر پا ها

 

کتانی های سفید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری |