تبليغاتX
آفرینش
این وبلاگ برای یادگیری وبه اشتراک گذاشتن یافته های ادبی میباشد
دراز میکشی

چراغ را خاموش میکنی

در خلوت آخرین سروده ها را مرور میکنی

اما در بسته است

وآنان بیهوده به در میکوبند

آنان زمزمه هایت را نخواهند شنید

همچنان که فریادهایت را نشنیده بودند

دوباره مرور میکنی

علامت سوال را سرجایش قرار میدهی

پایان بندی را عوض نمی کنی

آنان گوشهاشان را به مزار چسبانده اند

همچنان که چشمهاشان گرد شده

زیر لب چیزی را تکرار میکنند 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 
 

سه تخم گذاشت

گنجشکی

لای شاخه های چنار پیر

دوتای آنها پریدند

ویکی 

رویای پرواز را به گور برد

چرا که عقاب ها بر قله آشیان دارند

مارها زیر خاک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 
 

نه اشتباه نکن

سفیر صبح نیست

صدای این خروس

که باز

عادت را بامعشوقه ات

قدم بزنی

نه

اشتباه نکن

شغال پیر

به مرغدانی زده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 

 

 

می چکد تابستان ازخطوط پیشانی کارگران مخابرات

 

این کابل ها باید تا غروب جا گذاری شوند

 

تنها هفت مترمانده به مخابرات اصلی شهر

 

هفتمین لبخندی

 

از کنارم میگذری

 

شبیه دختر همسایه راه میروی

 

لباس می پوشی

 

لبخند میزنی

 

میان من وتو

 

ناگفته های زیادی ریخته اند

 

اما تو نیستی

 

لبخند تو تنهاست

 

لبخند تو تنها هفت متر آنطرف تر

 

گاهی گم میشود میان شلوغ عابران

 

وگاهی طرح مبهمی است

 

پشت شییشه ی مغازه ها

 

 که از کنارم می گذرند

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 
 

ماه

توی سطل

به پستان لخت گاو خیره بود

ورزای جوان

تمام آب را خورد

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 
 

این روزها

حواسم اصلا سرجایش نیست

چند ساعت توی رختخواب دراز میکشم

تا خوابم ببرد

پدر روی صورتم دنبال ویروس میگردد

مادر لای دفترچه ی تلفنم

گربه ی همسایه اما

به ریز ریز کاغذها روی شیروانی نگاه میکندو

لبخند میزند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 

 

 

میان آبشار آینه های شکسته

 

چشمهای تو را در آغوش کشیده ام

 

بانوی زیبای اردیبهشت

 

روح جاودان عاشقانه های من

 

آه-اگر صدای ریزشی هست

 

صدای تکه تکه شدن من است

 

بر

 

سطوح

 

    مرمرین

 

            پله ها

 

اگر باد بیاید

 

صدای خواهش برگهای پاییزی

 

به بی اعتنایی یک عبور را احساس خواهم کرد

 

با نوی زیبای اردیبهشت

 

روح عاشقانه زیباست

 

اگر چه رسته باشد میان صخره ها وسنگ ها

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 

 

 

اولین بار روی همین پل به هم لبخند زدید

 

بعد میان ماهی ها رقصیدیم

 

کمی آنطرف تر

 

چند مرغ در یایی

 

شاید  برای آشنایی مان جیغ زدند

 

وما که دست هامان خالی بود

 

مثل حساب بانکی مان خالی بود

 

برایشان دست تکان دادیم

 

وما که لباسمان همیشه سیاه بود

 

و دلمان برای خوشبختی لک زده بود

 

رفتیم با عابرانی دیگر  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 

 

 

تگرگ آغاز پرنده بود

 

که خود را به شیشه زد و

 

افتاد توی دستهای من

 

پرنده از دستهایم دانه چید و

 

 شدم گندمزارش

 

پرنده از چشمهایم آب خوردو

 

  شدم اقیانوسش

 

وقتی خودم شدم

 

یک آسمان آبی مانده بود و

 

گیسواني لای انگشتانم

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 

 

 

 

آخرین پرنده که می پرد

 

نگاه ابر را از نمناکی چشم هات عبور میدهد

 

وساق های لاغر میخک

 

کنار کهنگی این چهارچوب

 

آه می کشد

 

تنها چند متر آنطرف تر

 

شاخه های آلوچه

 

برخطوط دفتر خاطرات سرک می کشند

 

وهفت سالگی

 

بی که بداند مرا

 

 بی دغدغه وعشق

 

گاه با تیر کمان دنبال کلاغ های باغ میدود

 

گاه پای قصه های مادر بزرگ خوابش می برد

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 

 

 

  شبانه 

 

ترق ترق تگرگه

 

صدای باد وبرگه

 

رو پشت بوم روایوون

 

تو کوچه وخیابون

 

ترق ترق صدا بود

 

صدای بچه ها بود

 

صدای سنگ وشیشه

 

 صدای داس وریشه

 

ترق ترق صدای

 

 ترگ گرفتن دل

 

دلی که با شکستن

 

 همیشه آشنا بود

 

ترق ترق تو هستی

 

که روبروم نشستی

 

برای دیدن من

 

تو آینه چله بستی

 

((آجستم وواجستم))

 

زدم آینه شکستم

 

آهای مردم دنیا

 

من از زندگی خستم

 

ترق ترق صدا بود 

 

صدای خود شکستن

 

تو فصل دل سپردن

 

از همه کس گسستن

 

ترق ترق شبانه است

 

یه حرف عاشقانه است

 

برای شب شکستن

 

این بهترین بهانه است

 

ترق ترق تفنگه

 

صدای طبل جنگه

 

دشمن من خونی ِ

 

رفیق جون جونی ِ

 

ای خدا داغونش کن

 

زار وپریشونش کن

 

از خونه بیرونش کن

 

راهی زندونش کن

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 

 

 

از بلندترین نقطه ی پیشانی

 

می دودلای سینه هات

 

 آبی رگهایت را می بوسد

 

از انگشت پاهات

 

گم می شود

 

 در خاک

 

بعد

 

 چتر

 

لبخند می زند کنار تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری | 

 

 

 

این که زیر چرخهای ماشین

 

ریش سفید محله بود

 

حالا

 

هر غروب میاید کنار چهار راه

 

می ایستد

 

به چراغ راهنما نگاه میکند

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط ناصر غفاری | 

 

 

 

 

از چشمهای همین پرنده آغاز شد

 

کوچهای تو

 

این همه کویر که از چشمهای تو میگذرند

 

ابعادخشکیده ی تن من است

 

ایستاده شبیه یک سرباز

 

بی نیزه وکلاه خوود

 

 بی پلاک وجنگ

 

جهان شبیه روزنامه در دستهایم ورق میخورد

 

وگیسوانت

 

سیاه تر وبلندتر از خوابهای من

 

درامتداد برهنگی خویش

 

پیچ می خورند و پیش می روند

 

جاری میشوند

 

شبیه آبشارها

 

در جهان هایی دیگر

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط ناصر غفاری | 
(غزل۱)

 

کنار انجماد این فصل

 

میلرزم

 

میگذرم از تنوع ویترین ها

 

 مزاییک ها

 

با اولین چایخانه می پیچم

 

بعد        طعم سیب

 

می ریزد بین دهان وسقف

 

همهمه ی کارگران

 

 بر گشته از میدانها

 

قاطی صدای استکانها

 

وخیانت خیس میخورد

 

دردستهای مرد روزنامه

 

کتانی های سفید تو اما

 

خیا نت را نمی فهمند

 

کتانی های سفید تو

 

تنها

 

پنج شنبه های مرا بی قرارند

 

در کابین های مخابرات

 

درپیاده رو های شلوغ

 

و این شب بلند

 

شبیه گیسوان توست

 

شبیه بی قراری  های من

 

دهلیزهای ساکت شهر

 

چیزی از وحشت را به یاد نمی آورند

 

نگاهم راعبورمیدهم

 

ازقفل جرم گرفته ی درها

 

سایه می کشم

 

از خطوط عابر پیاده

 

تا خطوط شکسته ی خزر

 

بر تخته سنگ ها

 

بر پا ها

 

کتانی های سفید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط ناصر غفاری |